...يادش بخير يه روزايي همين دور و برا خونه اي داشتيم
اولين پستمون اين بود:
"تو مي داني... و مي داني که من، بي تو ومهر تو، مي ميرم تو دستش را بگير تا او نترسد از سياهي ها، سختي ها، دورنگي ها و بداند دوستش داري، دوستت دارم خداي مهرباني ها!"
و چقدر اين روزها مناسبت داره...

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 15:0 توسط مژده...نجمه...مهسا
|









