تبليغاتX
!!!تنهایی های سه نفره

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:38 توسط مژده.نجمه.مهسا | tempfa.com

همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید...

 

باز روشن می شود زود

 

تنها فراموش مکن این حقیقتی است :

 

بارانی باید، تا که رنگین کمانی برآید

 

و لیمو هایی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

 

و گاه روزهایی در زحمت

 

تا که از ما، انسان هایی توانا بسازد.

 

خورشید دوباره خواهد درخشید، زود

 

خواهی دید.

tempfa.com نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 20:1 توسط مژده.نجمه.مهسا | tempfa.com

روي هر پله‌اي كه ايستاده باشي، خدا يك پله بالاتره؛ نه براي اينكه يادت بندازه كه اون خداست و تو بنده، براي اينكه دستت رو بگيره و تو رو بالا ببره...

وقتي از همه جا نااميد شدي برو تو كوه فرياد بزن: آيا هنوز اميد هست؟

اون موقع‌س كه مي شنوي: هست هست هست...

 

  

 

براي انسانهاي بزرگ بن بست وجود ندارد؛ چون بر اين باورند كه: يا راهي خواهم يافت يا راهي خواهم ساخت...

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 15:52 توسط مژده.نجمه.مهسا | tempfa.com

...عشقي  كه از ياد رفته بود

اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده كردن شام است، دستشو گرفتم و گفتم: " بايد راجع به يك موضوعي باهات صحبت كنم." اون هم آروم نشست و منتظر شنيدن حرف هاي من شد. دوباره سايه رنجش و غم رو توي چشماش ديدم.

اصلا نمي دونستم چطوري بايد بهش بگم، انگار دهنم باز نمي شد. هر طور شده بود بايد بهش مي گفتم و راجع به چيزي كه ذهنم رو مشغول كرده بود، باهاش صحبت مي كردم.

موضوع اصلي اين بود كه من مي خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور كه بود موضوع رو پيش كشيدم، از من پرسيد چرا؟! اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي كه از اتاق غذاخوري خارج مي شد فرياد مي زد: " تو مرد نيستي." اون شب ديگه هيچ صحبتي نكرديم و اون دائم گريه مي كرد و مثل باران اشك مي ريخت، مي دونستم كه مي خواد بدونه كه چه بلايي بر سر عشقمون اومده و چرا؟ اما به سختي مي تونستم جواب قانع‌كننده‌اي براش پيدا كنم، چرا كه من دلباخته‌ي يك دختر جوان به اسم "دوي" شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي نداشتم. من و اون مدت ها بود كه با هم غريبه شده بوديم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم.

بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت‌نامه طلاق رو گرفتم، خونه، 30درصد شركت و ماشين رو به اون دادم. اما اون يك نگاه به برگه ها كرد و بعد همه رو پاره كرد. زني كه بيش از 10 سال باهاش زندگي كرده بودم تبديل به يك غريبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و مي دونستم كه اون 10 سال از عمرش رو براي من تلف كرده و تمام وقت و ان‍رژي و جواني اش رو صرف من و زندگي با من كرده، اما ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه كرد، چيزي كه انتظارش رو داشتم. به نظر من اين گريه يك تخليه هيجاني بود؛ بالاخره مساله‌ي طلاق كم كم داشت براش داشت جا مي افتاد.

فرداي اون روز خيلي دير به خونه اومدم و ديدم كه يك نامه روي ميز گذاشته!

به اون توجهي نكردم و رفتم توي رختخواب و به خواب عميقي فرو رفتم. وقتي بيدار شدم ديدم اون نامه هنوز همون‌جاست، وقتي اون رو خوندم ديدم شرايط طلاق رو نوشته. اون هيچ چيز از من نمي خواست بجز اينكه در اين مدت يك ماه كه از طلاق ما باقي مونده بهش توجه كنم. اون درخواست كرده بود كه در اين مدت يك ماه تا جايي كه ممكنه هردومون به صورت عادي كنار هم زندگي كنيم، دليلش هم ساده و قابل‌قبول بود: پسرمون در ماه آينده امتحان مهمي داشت و همسرم نمي خواست كه جدايي ما پسرمون رو دچار مشكل بكنه! اين مساله براي من قابل قبول بود، اما اون يك درخواست ديگه هم داشت: از من خواسته بود كه به ياد بيارم كه روز عروسي‌مون من اون رو روي دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست كرده بود كه در يك ماه باقي مانده از زندگي مشترك‌مون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روي دستام بگيرمو راه ببرم. خيلي درخواست عجيبي بود، با خودم فكر كردم حتما داره ديوونه ميشه!

اما براي اينكه آخرين درخواست‌شو رد نكرده باشم موافقت كردم. وقتي اين درخواست عجيب و غريب رو براي "دوي" تعريف كردم اون با صداي بلند خنديد و گفت: "به هر حال بايد با مساله طلاق رو به رو مي شد، مهم نيست داره چه حقه اي به كار مي بره."

مدت ها بود كه من و همسرم هيچ تماسي با هم نداشتيم تا روزي كه طبق شرايط طلاق كه همسرم تعيين كرده بود من اون رو بلند كردم و در ميان دستهايم گرفتم. هر دومون مثل آدم هاي دست و پا چلفتي رفتار مي كرديم و معذب بوديم. پسرمون داشت پشت ما راه مي رفت و دست مي زد و مي گفت: "بابا مامان رو تو بغل گرفته و راه مي بره."

جملات پسرم دردي رو در وجودم زنده مي كرد، از اتاق خواب تا اتق نشيمن و از اون جا تا در ورودي حدود 10 متر مسافت رو طي كرديم.

اون چشمهاشو بست و به آرومي گفت: "راجع طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي نگو!"

نمي دونم يكدفعه چرا اينقدر دلم گرفت و احساس غم كردم. بالاخره دم در اون رو روي زمين گاشتم، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل كارش رفت، من هم تنها سوار ماشينم شدم و به سمت شركت حركت كردم.

روز دوم هر دومون كمي راحت تر شده بوديم، مي تونستم بوي عطرشو استشمام كنم؛ عطري كه مدتها بود از يادم رفته بود. با خودم فكر كردم من مدتهاست كه به همسرم به حد كافي توجه نكرده بودم، انگار سالهاست كه نديدمش، من از اون مراقبت نكرده بودم. متوجه شدم كه آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروك كوچك گوشه ي چشماش نشسته، لابه لاي موهاش چند تار خاكستري ظاهر شده بود و اينها همه آثاري بود كه در طول مدت ازدواجمون ظاهر شده بود! براي لحظه اي با خودم فكر كردم: "خدايا من با او چه كار كردم؟!"

روز چهرم وقتي اون رو روي دست هام گرفتم حس نزديكي و صميميت رو دوباره احساس كردم. اين زن، زني بود كه 10 سال از عمر و زندگي‌اش رو با من سهيم شده بود.

روز پنجم و ششم احساس كردم، صميميت داره بيشتر و بيشتر مي شه، انگار دوباره اين حس زنده شده و داره شاخ و برگ مي گيره. من راجع به اين موضوع به "دوي" هيچي نگفتم.

هر روز كه مي‌گذشت برام آسون‌تر و راحت‌تر مي‌شد كه همسرم رو روي دستام حمل كنم و راه ببرم، با خودم گفتم حتما عضله هام قوي تر شده.

همسرم هر روز لباسش رو با دقت انتخاب مي كرد. يك روز در حالي كه چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس كرد هيچ كدوم مناسب و اندازه نيستند. با صداي آروم گفت: "لباس هام همگي گشاد شدند." و من ناگهان متوجه شدم كه اون تو اين مدت چه قدر لاغر و نحيف شده و به همين خاطر بود كه من اون رو راحت حمل مي كردم، انگار وجودش داشت ذره ذره آب مي شد. گويي ضربه اي به من وارد شد، ضربه اي كه تا عمق وجودم رو لرزوند. توي اين مدت كوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل كرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب مي شد. ناخودآگاه بلند شدم و سرش رو نوازش كردم. پسرم همون موقع وارد شد و گفت: "بابا وقتشه كه مامان رو بغل كني و راه ببري. براي پسرم اين منظره كه پدرش، مادرش رو در آغوش بگيره و راه ببره تبديل به يك جزء شيرين زندگي‌اش شده بود.

همسرم به پسرم اشاره كرد كه بياد جلو و به نرمي و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسيدم نكنه كه در روزهاي آخر تصميمم رو عوض كنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و شروع به حركت كردم و شروع به حركت كردم. همون مسير هر روز، از اتاق خواب به نشيمن و در ورودي. دست‌هاي اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمي اون رو حمل مي كردم، درست مثل اولين روز ازدواجمون.

روز آخر وقتي اون رو در آغوش گرفتم به سختي مي تونستم قدم هاي آخر رو بردارم. انگار ته دلم يك چيزي مي گفت اي كاش اين مسير هيچ وقت تموم نمي شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالي كه همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام اين سالها هيچ وقت به فقدان صميميت و نزديكي در زندگي مون توجه نكردم.

اون روز با سرعت به طرف محل كارم رانندگي كردم، وقتي رسيدم بدون اينكه در ماشين رو قفل كنم ماشين رو رها كردم، نمي خواستم حتي يك لحظه در تصميمي كه گرفتم، ترديد كنم.

"دوي" در رو باز كرد،‌و من بهش گفتم كه متاسفم، من نمي خوام از همسرم جدا بشم!

اون حيرت زده به من نگاه مي كرد، به پيشانيم دست زد و گفت: "ببينم فكر نمي كني تب داشته باشي؟"

من دستشو كنار زدم و گفتم: "نه! متاسفم، من جدايي رو نمي خوام، اين منم كه نمي خوام از همسرم جدا بشم. به هيچ وجه نمي خوام اون رو از دست بدم."

زندگي مشترك من خسته كننده شده بود، چون نه من و نه اون تا يك ماه گذشته هيچ كدوم ارزش جزييات و نكات ظريف رو در زندگي مشترك مون نمي دونستيم. زندگي مشترك مون خسته كننده شده بود نه به خاطر اينكه عاشق هم نبوديم بلكه به اين خاطر كه اون رو از ياد برده بوديم. من حالا متوجه شدم كه از همون روز اول ازدواجمون كه همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم كه تا لحظه‌ي مرگ همون طور اون رو در آغوش حمايت خودم داشته باشم.

"دوي" انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حالي كه فرياد مي زد در رو به هم كوبيد و رفت.

من از پله ها پايين اومدم و سوار ماشين شدم و به گل فروشي رفتم. يك سبد گل زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسيد: "چه متني روي سبد گل‌تون مي نويسيد؟"

و من در حالي كه لبخند مي زدم نوشتم: "از امروز هر صبح تو رو در آغوش مهرم مي گيرم و حمل مي كنم، تو روو با پاهاي عشق راه مي برم، تا زماني كه مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا كنه."

 

 

درسته، جزييات ظريفي توي زندگي ما هست كه از اهميت فوق العاده اي برخورداره، مسائل و نكاتي كه واقعا براي تداوم يك رابطه، مهم و ارزشمندند. اين مسائل خانه‌ي مجلل، پول، ماشين و مسايلي از اين قبيل نيست. اين ها هيچ كدوم به تنهايي و به خودي خود شادي آفرين نيستند. پس در زندگي سعي كنيد زماني رو صرف پيدا كردن شيريني ها و لذت هاي ساده‌ي زندگي‌تون بكنيد. چيزهايي رو كه از ياد برديد، يادآوري و تكرار كنيد و هر كاري رو كه باعث ايجاد حس صميميت و نزديكي بيشتر و بيشتر بين شما و همسرتون مي شه،‌ انجام بديد. زندگي خود به خود دوام پيدا نمي كنه اين شما هستيد كه بايد باعث تداوم زندگي تون بشيد.

اگر اين داستان رو براي فرد ديگري نقل نكنيد هيچ اتفاقي نمي يفته، اما يادتون باشه اگه اين كار رو بكنيد شايد يك زندگي رو نجات بديد...

                                    *برگرفته از مجله‌ي موفقيت*

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 16:55 توسط مژده.نجمه.مهسا | tempfa.com

يك توپ بسكتبال در دستان من 19 دلار مي ارزد

يك توپ بسكتبال در دستان مايكل جردن 33 ميليون دلار مي ارزد

بستگي دارد كه در دستان چه كسي قرار داشته باشد؛

يك توپ بيسبال در دستان من 6 دلار مي ارزد

يك توپ بيسبال در دستان لاجر كلمنس 4.75 ميليون دلار ارزش دارد

بستگي دارد كه در دستان چه كسي قرار داشته باشد؛

يك راكت تنيس در دستان من بي ارزش است

يك راكت تنيس در دستان آندره آگاسيس ميليون ها دلار مي ارزد

بستگي دارد كه در دستان چه كسي قرار داشته باشد؛

يك عصا در دست من شايد بتواند فقط يك سگ عصباني را دور كند

يك عصا در دست هاي موسي دريايي را به دو نيمه مي كند

بستگي دارد كه در دستان چه كسي قرار داشته باشد؛

دو ماهي و پنج تكه نان در دست هاي من دو ساندويچ ماهي هستند

دو ماهي و پنج تكه نان در دست هاي عيسي مي تواند هزاران نفر را سير نمايد

بستگي دارد كه در دستان چه كسي باشد؛

پس تمام غم ها، نااميدي ها، نگراني ها و ترس ها، اميدها و آرزوهايت را و تمام خانواده و دوستان و اعضاي فاميلت را به دستان خداوند بزرگ بسپار

زیرا بستگي دارد كه در دستان چه كسي قرار داشته باشد؛

 

 

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 16:12 توسط مژده.نجمه.مهسا | tempfa.com
        

 

            

 

 

 

 

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 0:47 توسط مژده.نجمه.مهسا | tempfa.com
tempfa.com نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 0:26 توسط مژده.نجمه.مهسا | tempfa.com
شبی آوای دعوت را شنفتم

صدایم کردی و لبیک گفتم

شتابان آمدم تا خاک کویت

شدم دیوانه و تکبیر گویت

به عشق روی تو احرام بستم

درون سینه هر بت را شکستم

رسیدم تا به مهمانی خدایا

چه ها دیدم تو می دانی خدایا

بسا دیدم که شمعی اشک ریزد

به هردم از زبانش شعله خیزد

ولی پروانه ی گریان که دیده؟

چه کس آوای عشقش را شنیده؟

من آنجا گریه ی پروانه دیدم

چنان پروانگان گریان دویدم

همه پروانگان گریان یک شمع

در آن حیرتسرا حیران یک شمع

به بزم کعبه دستی شمعی افروخت

که از سوزش روان عالمی سوخت

به شمع کعبه بس پروانه دیدم

هزاران عاشق دیوانه دیدم

چه شمعی این همه پروانه دارد؟

چه دلبر این همه دیوانه دارد؟

همه افسرده خاطر دل شکسته

به روی گونه شان اشکی نشسته

زن و کودک هزاران در هزاران

همه گرینده چون ابر بهاران

پریشان خاطران رفته از دست

همه گریان همه عاشق همه مست

بسا دلخستگان افسرده حالان

خزیده در حریمش سینه مالان

بسا مردان همه قامت خمیده

به کوی عاشقی با سر دویده

در آنجا گردن بت ها شکسته

گل وحدت به هر جا دسته دسته

بسا مرد و زن و طفل سیه پوست

که منزل ها بریده در ره دوست

درون سینه شان راز نگفته

غم انبوهشان در دل نهفته

زن و مردی همه محنت کشیده

به کوی عاشقان با سر دویده

خدایا قبله ی ما خانه ی توست

تو شمعی عالمی پروانه ی توست

بیابانت همه صحرای عشق است

به هرجا پا نهم معنای عشق است

نگه کردم به چشم دل حرا را

در آنجا یافتم عطر خدا را

بود در این جبل جای محمد

به گوش آید نفس های محمد

مرا اندیشه در حال سفر بود

که هردم در پی کاری دگر بود

ز مروه تا صفا گریان دویدم

صدای ندبه ی مردم شنیدم

دوباره مرغ روحم کرد پرواز

زپایان سفر رفتم به آغاز

به خود گفتم که هنگام رحیل است

کفم خالی ولی ربم جلیل است

خداوندا روانی خسته دارم

دلی با عشق تو پیوسته دارم

در این دنیا مرا غیر تو کس نیست

به فریاد دلم فریاد رس نیست

به حق کعبه دل را زندگی بخش

به جان تیره ام تابندگی بخش

خداوندا هزارا وای بر من

اگر بی خوشه برخیزم ز خرمن

تو جانم را ز مهرت پرثمر کن

توان بندگی را بیشتر کن

من و بار گناه و شرمساری

تو و بخشایش و آمرزگاری

 

 

 

عید سعید قربان بر شما دوستان مبارک باد

التماس دعا

 

 

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 23:3 توسط مژده.نجمه.مهسا | tempfa.com