تبليغاتX
!!!تنهایی های سه نفره
...

و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم

 

و مرا صدفی که مرواریدم تویی

 

و خود را اندامی که روحت منم

 

و مرا سینه ای که دلم تویی

 

و خود را معبدی که راهبش منم

 

و مرا قلبی که عشقش تویی

 

و خود را شبی که مهتابش منم

 

و مرا قندی که شیرینی اش تویی

 

و خود را طفلی که پدرش منم

 

و مرا شمعی که پروانه اش تویی

 

و خود را انتظاری که موعودش منم

 

و مرا التهابی که آغوشش تویی

 

و خود را هراسی که پناهش منم

 

ومرا تنهایی که انیسش تویی

 

و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی:

 

نه هیچ کدام اینها نیست، چیز دیگری است.

 

یک حادثه ی دیگری و خلقت دیگری

 

و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است.

دکتر علی شریعتی

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 15:21 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com

* عشق وابستگی نیست *

" شما با هم زاده شدید و باید پیوسته با هم باشید تا آن هنگام که مرگ بالهای عمرتان

را برکند . حتی در خاطره خوش خداوند هم باشید . اما بگذارید با هم بودنتان را

فضایی در میان باشد و بگذارید که بادهای آسمان بین شما در رقص و پایکوبی

باشد . یکدیگر را دوست بدارید ، اما از عشق زنجیر مسازید .

بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحل های جانهایتان در تموج و اهتزاز

باشد . جامهای یکدیگر را پر کنید ولی از یک جام منوشید . از نان خود به

یکدیگر هدیه دهید ، اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید . به شادمانی با هم

برقصید و آواز بخوانید ، اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشد .همچون سیمهای

عود که هر یک در مقام خود تنهاست ، اما همه با هم به یک آهنگ مترنمند .

دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید . 

  در کنار هم بایستید اما نه بسیار نزدیک . از آن که ستونهای معبد از هم جدایند ولی بار یک

سقف را بر دوش دارند و هیچگاه بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند ."

جبران  خلیل جبران

وابستگان چاههایی هستند که هرگز پر نمی شوند برای آنها فرقی نمی کند که چه کسی آنها را

دوست داشته باشد فقط مهم این است که کسی به آنها بگوید : " دوستت دارم " آنها به شدت

نیازمند تحسین و تصدیق دیگرانند و می توانند بارها معشوق خود را در زندگی عوض کنند

و هیچگاه نیز عشق را نیابند زیرا آنها نمی دانند که عشق را تنها باید در درون خود

بیابند.

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 15:9 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com

* این داستان رو از مجله مورد علاقه م( موفقیت ) انتخاب کردم :

 

دیگه خیلی دیره !

 

خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود .

از آن جایی که باید ساعات بسیاری را در انتظار می ماند ، کتابی خرید . البته بسته ای کلوچه هم با خود آورده بود .

او روی صندلی دسته داری در قسمت ویژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه کند . در کنار او بسته ی کلوچه بود ، مردی نیز نشسته بود که مجله اش را باز کرد و مشغول خواندن شد .

وقتی او اولین کلوچه را برداشت ، مرد نیز یک کلوچه برداشت .

در این هنگام احساس خشمی به او دست داد ، اما هیچ چیز نگفت . فقط با خود فکر کرد :

" عجب رویی داره ! اگر امروز از روی دنده چپم بلند شده بودم چنان نشانش می دادم که دیگه همچین جراتی به خودش نده !   "

هر بار که او کلوچه ای برمی داشت مرد نیز با کلوچه ای دیگر از خود پذیرایی می کرد .

این عمل او را عصبانی تر می کرد ، اما نمی خواست از خود واکنشی نشان دهد .

وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود با خود فکر کرد :  " حالا این مردک چه خواهد کرد ؟ "

سپس ، مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نیمه آن را به او داد !

" بله ؟! دیگه خیلی رویش را زیاد کرده بود.   "

تحمل او هم به سر آمده بود .

بنابراین کیف و کتابش را برداشت و به سمت سالن رفت .

وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت ، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد ، و در نهایت تعجب دید که بسته کلوچه اش ، دست نخورده ، آنجاست ...

تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه اش را از کیفش درنیاورده بود .

خیلی از خودش خجالت کشید !! متوجه شد که کار زشت در واقع از جانب او سر زده است. مرد بسته کلوچه ا ش را بدون آنکه خشمگین ، عصبانی یا دیوانه شود  با او تقسیم کرده بود ، ...  درست موقعی که او از این فکر که مرد از بسته کلوچه او برمی دارد کاملا آتشی شده بود ، و اکنون دیگر زمانی باقی نبود که او در مورد رفتار خور توضیحی دهد ... یا عذرخواهی کند !

 

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 17:35 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com
بزرگترین گناه سکوت

 

بزرگترین شجاعت دوست داشتن

 

بزرگترین سرمایه یار

 

بزرگترین بلا فریب

 

بزرگترین اسرار صداقت

 

بزرگترین افتخار عاشق شدن

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 13:59 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com
با نمکه . نیست؟
tempfa.com نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 19:11 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com

لبخند او برآمدن آفتاب را

در پهنه طلایی دریا

از مهر، می ستود .

در چشم من ، ولیکن ،

لبخند او بر آمدن آفتاب بود !

tempfa.com نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 15:14 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com
 هر وقت دلم خواست حرفی زده باشم دیدم که همان لحظه ی گفتن

نگرانم ...


یک حادثه کوچک ، برای بغض های بزرگ کافیست ...
tempfa.com نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 0:14 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com
التماس به مردم خفت است،

 

اگر بر آورده شود منت است، بر آورده نشود ذلت است.

 

التماس به خدا جرأت است،

 

اگر برآورده شود رحمت است، برآورده نشود حکمت است.

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 18:56 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیاور کسی رو که خیلی دوستت داره، وقتی ناامید شدی بیاد بیار کسی رو که

 

 

تنها امیدش تویی، وقتی ساکت شدی بیاد بیار کسی رو که به شنیدن صدای تو محتاجه!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 18:49 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com
سلام نجمه جونم خوبی؟

 

اگه بهت زنگ نزدم واسه این بود که می خواستم بیام پیشت

 

دوستای عزیزم می خوام یه چیزو اعتراف کنم اینکه بدون داشتن مهسا و نجمه خیلی تنهام.خدا رو به خاطر داشتن اونایی که

 

دوسشون دارم شکر می کنم و ازش می خوام تا زمانی که زنده ام ازم نگیردشون.مخصوصا...رو واسم نگه داره همیشه.

 

می خوام داد بزنم و بگم خدایا شکرت واسه ی همه ی مهربونیات.

 

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 22:27 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com
از من نپرس چقدر دوستت دارم... چرا که در اینجا در قلب من حد و مرزی برای

 

حضور تو نیست به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم مگر ماهی

 

بیرون از آب می تواند نفس بکشد؟ مگر می شود هوا را از زندگیم

 

بر داری و زنده بمانم؟ بگو معنی تمرین چیست؟ بریدن از چه

 

چیز را تمرین کنم؟ بریدن از خودم را؟ مگر همیشه

 

نگفتم که تو هم پاره ای ار تن منی...؟

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 21:40 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com

امروز هر چقدر سعی کردم عکس تو وب بذارم نشد ...

یه نرم افزار خواستم نصب کنم نشد....

همین الانم تلفن زنگ خورد ... خوشحال شدم و با هزا ر امید جواب دادم ولی نه ... مژده نبود ...

و....

همه چی باز دست به دست هم دادن تا یه تور تفریحی رو اعصاب من داشته باشن !

ولی نه از این خبرا نیست . نمی ذارم که باشه !

واااااااااااااااااااااای خدایا تو چقده منو دوس داری

میدونین الان٬ همین الان الان چی شد ؟

                               دو تا شیطونک (برادرزاده هام) اومدن خونمون ... اینم از هدیه خدا تا دیگه بی حوصله نباشم .                                                                

                             اینم واسه آخرین کلام :

                                                      کوه ٬ رسا

                                                      سنگ، رسا

                                                      نغمه آبها، رسا

                                                      برگ، رسا

                                                      ساقه، رسا

                                                      قامت آرزو رسا

                                                      آه

                                                         ای کلمات نارسا ...

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 20:46 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com
می دونی فلسفه ی اختراع سرسره برای بچه ها چیه؟

 

می خوان از بچگی به آدم یاد بدن که صعود چقدر سخت و سقوط چه آسونه!

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 12:28 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com
خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری

 

ناراضی نیست و هیچ گاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود

 

نمی خواهد.

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 12:25 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com
آشفته ام از هجر و تو آشفته تر از من

من بی خبر از خویش و تو هم بی خبر از من 

گفتم که صنوبر غم قدت برد از دل

او نیز خرابست بصد دل بتر از من

از پند عزیزان ز ره خواری عشقت

گر من گذرم عشق ندارد گذر از من

گرد دل از آهستگی خواهش جورت

عشق تو فرو شست بخون جگر از من

چون شمع من استاده بجان بهر هلاکم

میرم ز فرح گر بودت میل سر از من

کارم جو مه نو به تمامی کشد از هجر

خورشید صفت گر نکنی کم نظر از من

اهلی قدری دامنم آلوده گر از می

شاید که قضا عفو کند اینقدر از من

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 0:31 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com
چشم های تو به من می بخشند شور عشق و مستی

 

و تو چون مصرع شعری زیبا

 

سطری برجسته ای از زندگی من هستی

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 0:55 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com
سلام شیشه شکسته!

 

درد کشیدی و شکستی! می دانم...

 

روزی که شیشه ی دل مرا در هم شکستند درد کشیدم

 

خون خوردم، داغ شدم و با دستهای خون آلود تکه های قلبم را از روی زمین برداشتم

 

هر چه خون روی آن بود همه را شستم...

 

ای کاش شیشه ی دل مرا نیز کودکی بازیگوش می شکست!

 

بهای شکستن تو را می پردازند

 

اما دل مرا...

 

نه!

 

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 0:50 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com
اسمتو گذاشتم گل ترسیدم پژمرده شی...گذاشتم خورشید

 

ترسیدم غروب کنی...گذاشتم جونم که اگه خدای نکرده رفتی

 

منم برم...

tempfa.com نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 0:32 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com

لحظات شادی خدا رو ستایش کن، لحظات سختی خدا رو جستجو کن، لحظات

 

آرامش

 

 

خدا رو مناجات کن، لحظات درد آور به خدا اعتماد کن و در تمام لحظات خدا رو

 

 

شکر کن...

tempfa.com نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 13:43 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com
درآغاز هیچ نبود ،

کلمه بود ،

و آن کلمه خدا بود!

و "کلمه" ، بی زبانی که بخواندش ،

و بی "اندیشه" ای که بداندش ، چگونه می توان بود؟ 

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود ،

و با "نبودن" چگونه می توان "بودن" ؟

و خدا بود، و با او ، عدم ،

و عدم گوش نداشت ،

حرف هایی هست برای "گفتن" ،

که اگر گوشی نبود، نمی گوییم .

حرف هایی هست برای "نگفتن"

حرف هایی که هرگز سر به "ابتذال گفتن" فرود نمی آرند .

حرف هایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند ،

و سرمایه ی هر دلی حرف هایی است

که برای نگفتن دارد ،

حرف هایی بی تاب و طاقت فرسا ،

که همچون زبانه های بی قرار آتشند ،

و کلماتش ، هر یک ، انفجاری را به بند کشیده اند ،

کلماتی که پاره های "بودن" آدمی اند ...

اینان هماره در جستجوی "مخاطب" خویشند ،

اگر یافتند ، یافته می شوند ...

و ...

در صمیم "وجدان" او ، آرام می گیرند .

و اگر مخاطب خویش را نیافتند ، نیستند ،

و اگر او را گم کردند ،

روح را از درون به اتش می کشند و ،

دمادم ، حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند .

و خدا ،برای نگفتن حرف های بسیار داشت ،

               که در بی کرانگی دلش موج میزد

                                                وبی قرارش می کرد ....      

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 22:26 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com

خدایا!

 

در این برهوت عاطفه، هر کس را تتمه دلی برای

 

مهرورزیدن هست گرامی بدار و سرش را به سنگ جفا

 

آشنا مکن.

 

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 13:6 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com

چشمان زیبایت را دوست دارم ای اوج هستی.

 

ای که تمام خاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی می شود.

 

امشب از آسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را به زبان می

 

آورم. ستارگان را همچو مرواریدهای درخشان به تو تقدیم می کنم.

 

نازنین، امشب به سراغت خواهم آمد و ستارگان آسمانی را همچو نگین های

 

درخشنده در دستانت خواهم گذاشت. ای که همه ی وجودت هستی من است و

 

ای که همه ی خوبیهایت را در وجود خود احساس می کنم و همیشه صدای

 

مهربانت را در سبزه زار ذهنم تداعی خواهم کرد.

 

ای خاطره ی سبز من، با تمام وجود، گلبرگهای یاس عشقت را آبیاری خواهم داد

 

و تا ابد سرزمین سبز عشق را با یاد تو آباد خواهم ساخت و تا همیشه عاشقانه

 

دوستت خواهم داشت و در آن تاریکی شب عاشقانه به تو می اندیشم و آرام و

 

بی صدا به خواب همیشگی سفر خواهم کرد.

 

 

 

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 12:46 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com

یه روز دوستی ازعشق پرسید : فرق ما دو تا چیه؟ عشق گفت : تو با یه سلام شروع

 

  می شی ولی من با یه نگاه.

 

عشق از دوستی پرسید : حالا از نظر تو فرق ما دو تا چیه : دوستی گفت : من با یه

 

 دروغ تموم می شم و تو با مرگ.

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 1:46 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com
سکوت من و تو ... تب عشق بود میان من و تو تبی که حتی با باران وفا نیز آرام نمی شد و به تاراج رفتن کلام من و تو که هیچ چیز بجز سکوت در میان ما نماند. چهره هایی آرام اما قلبی آشفته و روحی از حرف من وتو.

ودر این بی واژگی و بی کلامی من در اشکهایم غوطه ور بودم و تو تنها نگاهت بدرقه ی اشکهایم بود و تو با نگاهت اشکهای دلم را پاک کردی وقتی گونه هایم را نوازش می کرد.

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 1:18 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com

تمام راهها را به سوی جاده تنهایی می پویم و در اضطراب گلبوته های جدایی٬

 

چشمانم را به سوی صداقت پروانه های شهر عشق آذین می بندم.

 

به تو فکر می کنم که چگونه در گلزار وجودم آشیان کردی و بر تار و پود تنم

 

حروف عشق را ترنم فرمودی.

 

پس باورم کن که به وسعت دریا و به اندازه زیبایی چشمانت هنوز در من

 

شمعی روشن است...و من

 

در انتهای غروب٬ نگاهم را به سوی مشرق چشمانت دوخته ام

 

تا مگر بازتاب صداقتمان در دستان تو تجلی کند.

 

کوه به نخسین سنگها شکل می گیرد.

 

طولانی ترین راهها با اولین قدم آغازمی شوند و انسان با نخستین درد.

 

اما من با اولین نگاه تو آغاز شدم...

 

پس ای روح سبز باران در امتداد رگهای خشکیده ام ببار.

 

باور کن با وجود تو زمستان بوی بهار می دهد و با یاری دستان تو گلها٬

نسیم روحبخش یاد تو را

 

در وجودم زمزمه می کنند.

 

ای کاش می توانستم قطره قطره خون رگان خود را جاری سازم و این مردم

 

را به شهری از شهرهای محبت می بردم تا ببینند

 

خورشیدشان کجاست و یاری ام کنند.


سلام

یه سلام سال نویی

ممنون از همتون که دلگرممون کردین

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 17:33 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com
تو می دانی...و می دانی که من، بی تو ومهر تو، می میرم تو دستش را بگیر تا او نترسد از سیاهی ها، سختی ها، دورنگی ها و بداند دوستش داری،    دوستت دارم خدای مهربانی ها !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 1:23 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com