و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم
و مرا صدفی که مرواریدم تویی
و خود را اندامی که روحت منم
و مرا سینه ای که دلم تویی
و خود را معبدی که راهبش منم
و مرا قلبی که عشقش تویی
و خود را شبی که مهتابش منم
و مرا قندی که شیرینی اش تویی
و خود را طفلی که پدرش منم
و مرا شمعی که پروانه اش تویی
و خود را انتظاری که موعودش منم
و مرا التهابی که آغوشش تویی
و خود را هراسی که پناهش منم
ومرا تنهایی که انیسش تویی
و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی:
نه هیچ کدام اینها نیست، چیز دیگری است.
یک حادثه ی دیگری و خلقت دیگری
و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است.
دکتر علی شریعتی
نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 15:21 توسط مژده...نجمه...مهسا
|



