نظم عمومی وجودت را بر هم زدم
بند چشمانت را هر بار از اشک تر کردم
زندانیان دیگرت را فراری دادم
عاشق آشوبگر تو اینجاست
مرا به انفرادی قلبت بینداز!!!!!!!!
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 20:14 توسط مژده...نجمه...مهسا
|

نظم عمومی وجودت را بر هم زدم
بند چشمانت را هر بار از اشک تر کردم
زندانیان دیگرت را فراری دادم
عاشق آشوبگر تو اینجاست
مرا به انفرادی قلبت بینداز!!!!!!!!
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 20:14 توسط مژده...نجمه...مهسا
|

هیچ تفاوتی نمی کند اگر
که ابرها....
درست بالای سرت باشند؛
شادی ات را به روز آفتابی موکول نکن!
به تمام مقدسات سوگند
آسمـــــــــــان
با احساس زمینی تــــــــــــو
آبی می شود!
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 14:46 توسط مژده...نجمه...مهسا
|

آنگاه که چشم بسته روی طنابی که یک سرش در دست تو بود
بند بازی می کردم دریافتم که همیشه در عشق...
مسئله اعتماد بوده است میان چشم های بسته ی من و
دستهای لرزان تو
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 21:59 توسط مژده...نجمه...مهسا
|

"فاصله"
آه که چقدر فاصله ی ما دور است.
فکر می کنم هیچ وقت نرسی
و من در کنار این دنیا تنها بمانم
و تو همیشه منظره ی من باشی
و در پیش چشم های من،
در سینه ی چشم اندازهای من ،
قبله ی نگاه من
و هیچوقت نه در کنار چشم های من،
هیچ وقت
در این زاویه همیشه تنها خواهم بود بی تو
تو را خواهم دید
و آن گاه چه بگویم
به یک نابینا، یک بیگانه، یک دوردست
که چه ها می بینم؟
دکتر علی شریعتی
پیوست:
انتخاب اکثر شعر ها و متن ها بی دلیل نبوده و نیست. همیشه سعی کردیم برای حداقل یه نفر حرف خاصی داشته باشیم ولی جوری که خوندن اون برای دیگر دوستان خسته کننده نباشه. و اما دلیل انتخاب این شعر: زیباییش و اینکه از اشعار دکتر شریعتی بود باعث شد بشه یکی از دلنوشته های ما...
باران جون دوست خوبم با نظرت موافقم عشق رو نباید گدایی کرد چون ارزشش می ره زیر یه علامت سوال بزرگ! ولی شعر رو یه بار دیگه بخون فکر نمی کنم که این مفهوم رو برسونه.
نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 1:2 توسط مژده...نجمه...مهسا
|
