تبليغاتX
!!!تنهایی های سه نفره

!ای به جامه ی خویش فرو پیچیده"

برخیز و جامه ات را پاکیزه ساز!

و پلیدی را هجرت کن!"

طنین قاطع و کننده ی فرمان وحی، در فضای درونم می پیچد.

و صدای زنگ های این کاروانی را

که آهنگ رحیل کرده است، می شنوم.

هجرت آغاز شده است

و می دانم این آتشی که اکنون

چنین دیوانه در من سر برداشته است،

نه یک حریق، که آتش کاروان است.

آتشی که بر راه می ماند و کاروان می گذرد.

رجب رفت، شعبان هم رفت... مونده همین آخرین فرصت:رمضان،ماه مهربون ترین...

الهی... تنهامون نذار، دستمون رو بگیر و نذار که به بیراهه بریم

الهی... چشمامونو باز کن تا همه ی اونچه رو که می گی ببینیم و بتونیم درک کنیم

الهی... نخواه جز اون بنده هات باشیم که مهر رو چشم و گوششون خورده که نه می تونن ببینن و نه می تونن بشنون

الهی... امیدم فقط و فقط به خودته و می دونم ناامید از در خونه ات بر نمی گردم...

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 6:16 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com

جای تو همیشه پیش من خالیه

سلام دوستان عزیز.

دیروز یکی از بهترین دوستام حسابی از دستم ناراحت شده .

خواستم اینجا بنویسم که اگه اومد سر زد ببینه و فکر نکنه برام راحته که...

امیدوارم متوجه بشه که چقدر...

ولی افسوس و ۱۰۰۰۰۰۰۰ افسوس هیچوقت نمی خواد باور کنه

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 16:33 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com

اگر دروغ رنگ داشت

هر روز شاید

دهها رنگین کمان

در دهان ما نقش می بست

و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود

  

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت

عاشقان سکوت شب را ویران می کردند

  

 اگر به راستی خواستن توانستن بود

محال نبود وصال

و عاشقان که همیشه خواهانند

همیشه می توانستند تنها نباشند

  

اگر غرور نبود

چشم هایمان به جای لبها سخن نمی گفتند

و کلام دوستت دارم را

در میان نگاه های گاه گاهمان جستجو نمی کردیم

  

اگر ساعت ها نبودند

آزادتر بودیم

با اولین خمیازه به خواب می رفتیم

و هر عادت مکرر را

در میان بیست و چهار ساعتمان جستجو نمی کردیم

  

اگر گناه وزن داشت

هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

تو از کوله بار سنگین خود می نالیدی

و شاید من کمر شکسته ترین بودم

  

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را در زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها

به تمسخر می گرفتی

  

اگر خواب حقیقت داشت

همیشه با تو در کنار آ ن ساحل سبز

لبریز از ناباوری بودم

هیچ رنجی بدون گنج نبودند

اما گنج ها شاید بدون رنج بودند

   

اگر دیوار نبود

نزدیک تر بودیم

همه ی وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای یک سفره

سهم من بود

و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی

پنهان نمی شد

  

اگر مرگ نبود

همه کافر بودند

و زندگی بی ارزش ترین کالاها بود

ترس نبود

زیبایی نبود

و خوبی هم ، شاید...

  

اگر کینه نبود،

قلب ها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

من با دستانی که زخم خورده ی توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که م ن به شیشه ات زده بودم،

به یادگار نگه می داشتی

و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی

به سلامتی دشمنان می نوشیدیم

  

اگر همه ثروت داشتند

دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یک نفر در خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی

بی ارزش ترین سکه اش را نثار او کند.

اما بیگمان صفا و سادگی می مرد،

اگر همه ثروت داشتند.

  

اگر عشق نبود ،

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

کدام لحظه ی ناب را اندیشه می کردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری!

بی گمان پیش از اینها مرده بودیم،

اگر عشق نبود.

   

اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده می کرد

من بی گمان دوباره دیدن تو را آرزو می کردم

و تو هرگز ندیدن من را

آنگاه نمی دانم به راستی خداوند کدام یک را

می پذیرفت؟

           

اسمر(ستاره شب)

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 3:9 توسط مژده...نجمه...مهسا | tempfa.com